سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

5

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

باز مىآيد هم در آن وقت بسم اللّه الرحمن الرحيم يادم آمد يعنى روح من باسم اللّه در اجزاى من پراكنده مىشود و باسم اللّه اجزاى من زنده مىگردد . و در آن گفتن بسم اللّه و رحمن و رحيم اللّه را مشاهده مىكنم كه چگونه طالب اين اجزاى خاكست آخر بنگر كه آن گريه و سوز را چگونه در چشم و دل مادر پديد آورده است چو بچه‌اش بمرد كه بر سر خاك او مىگريد و مىزارد آن همه طلب اللّه است و در مادر آن رحم از اللّه است و آن اجزا را باز زنده او كند اما آب چشم مادر را و سوز سينهء او را گواه گردانيده است بر رحم خود . گفتم يا رب تا اللّه چه عشق دارد برين اجزاى خاك و هوا و باد و عناصر اربعه گاهى در پرورشش زنده مىگرداند و گاهى از دوستى مىكشدش و حيوة او را مىخورد باز گفتم آخر گربه را نمىبينى كه از اثر دوستى اللّه بچه را چگونه بدندان گرفته است و از دوستى چگونه مىخوردش . اكنون اين چنين طالب و رحيم كه اللّه است مىداند كسى را مرده رها نكند . باز نظر كردم اللّه در همه صنعها تشبيه و تصوّر دارد اما بنده را زهره نيست كه صورت و تشبيه گويد اللّه را لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ « 1 » اكنون حلول فعل بىفاعل و صنع بىصانع و مصنوع بىصنع محال بود پس وَ هُوَ مَعَكُمْ « 2 » درست مىشود اما قرب و بعد و غيبت و حضور صفتهاست كه اللّه مىآفريند و مخلوق را صفتيست كه آن را غيبت و غفلت و كفر و بيگانگى و دوزخ و رنج گويند و صفتيست كه آن را قرب و محبّت و ايمان و جنّت و آثار راحت گويند و آن را اللّه مىآفريند و اللّه ترا از خود چو بىخبر آفريند با اختيار تو در كارها آن را غفلت و اجنبيّت و كفر و عقوبت خوانند باز چون نظر ترا به خود بگشايد آن را قرب مىگويند هرچند حالت معرفت به خود بيش مىدهد آن را قرب زيادتى گويند تا چون بكمال رسد آن را رؤيت گويند . اكنون من هر ساعتى خود را با اجزاى خود مىافشانم همچون درخت گل تا در هر جزو خود مىبينم كه غنچهء معرفت نو و آگاهى نو اللّه بديد مىآرد و بدان مقدار فعل اللّه با من بيش باشد پس بدان مقدار فاعل و صانع با من باشد چندانى بر شوم كه چگونگى را چون كف و خاشاك از روى

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 42 ، آيهء 11 . ( 2 ) سورهء 57 ، آيهء 4 .